اومدی 45 کیلومتر دورتر از ما عزیزترینم . ان شاءالله که خیره. خوشحالم دوباره نفست می کشیم...
+
نوشته شده در
87/01/25ساعت 10:34 توسط A!DA
|
دلم خیلی برا حرف زدن باهات تنگ شده، دیشب عجب حال و هوای عجیبی داشت... دل هممون وصل بود.
+
نوشته شده در
87/01/19ساعت 7:24 توسط A!DA
|
بازم رفتی و من از همون دیروز غروب دلتنگ شدم... ۲ هفته دیگه مونده ، خوب بگذره ان شاءالله.
+
نوشته شده در
87/01/17ساعت 11:42 توسط A!DA
|
وسواس رو هم که بذارم کنار دیگه تا تو راه زیادی نیست. ممنون که بیدارم کردی.

+
نوشته شده در
87/01/11ساعت 10:9 توسط A!DA
|
خودمم خیلی ناراحت شدم، نمی دونم چرا اونطوری کنترلمُ از دست میدم ، دیگه عذرخواهی ام بی رنگ شده برام.
+
نوشته شده در
87/01/10ساعت 7:11 توسط A!DA
|
ممنون. عالی شروع شد... فقط یه مشکل هست... بازم دیر میشه با اینکه فراموش نمی کنم.
+
نوشته شده در
87/01/05ساعت 7:21 توسط A!DA
|
همه چیز عالی بود.ممنون... هرچند گاهی لرزیدم اما نذاشتی بیافتم. سال بعد رو هم در کنار همین بچه ها و خانواده خوب بنویس... تو بهترینی.

+
نوشته شده در
86/12/28ساعت 8:59 توسط A!DA
|
نگفتم راضیه. الان که زنگ زدی گفتی رسیدی قند تو دلم آب شد. استراحت کن تا من بیام.
+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 11:52 توسط A!DA
|
دایی امروز اگه بشه میگم ... دارم از خوشی میمیرم!!! راضیه میدونم. پدر ، ما دوتا، شما دو تا ، احمد و سید جواد بودیم. خیلی خوشحالم!!!!
+
نوشته شده در
86/12/19ساعت 11:7 توسط A!DA
|
چون تو میفهمی پس ...
بدون شرح!

+
نوشته شده در
86/12/14ساعت 6:0 توسط A!DA
|